دانلود پایان نامه

دینی را زیر سؤال بردهاند که نمونه آن را در اثر هیوم، «تاریخ طبیعی دین»، میتوان یافت؛ در حالی که، ارائه تحلیلی طبیعی از یک پدیده (رویکرد طبیعی یا تکوینی) به تنهایی نمیتواند موجه یا ناموجه بودن آن (رویکرد شناختشناسی) را نشان دهد. گاهی پیشفرضهای فلسفی یک نظریه علمی، قانون بنیادی طبیعت لحاظ شده است و گزارههای اساسی یک دین توحیدی را نشانه گرفته است. گاهی تأویل نظری از یک گزاره دینی در پوشش یک حقیقت دینی به رد مبانی یک نظریه یا حتی مشاهده علمی منجر شده است. از این رو در بحث از رابطه علم و دین، با تمایز نهادن میان چهار رویکرد فوق، و در عین حال توجه به ارتباط تنگاتنگ آن‌‌ها با هم، تا حدودی میتوان از اشتباهات گذشته در این خصوص بر کنار ماند.
هر نظریه یا مدلی که مدعی تبیین رابطه علم و دین است لااقل باید دارای سه مشخصه ذیل باشد:

دانلود پایان نامه

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوندبرای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  40y.ir  مراجعه نمایید.

رشته حقوق همه گرایش ها : عمومی ، جزا و جرم شناسی ، بین الملل،خصوصی…

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

1- مشخصه اول این است که، در شروع، تمایز میان علم و دین را مفروض بدارد. این رویکرد برآورد اولیه مناسب یا نقطه شروع خوبی در خصوص تبیین رابطه علم و دین است؛ زیرا ویژگی ممتاز هر مشغله را حفظ میکند. عدم تمایز اولیه علم و دین، یا به حذف یکی از آنها از همان ابتدا منجر میشود یا به منطبقنماییِ غیر واقعیِ‌این دو دستگاه معرفتی میانجامد که، علاوه بر این که به لحاظ عملی بعید به نظر میرسد، امکان هرگونه رابطه و تعامل میان آنها را نیز از بین میبرد.
2- مشخصه دوم این است که، نظریه مدعی تبیین رابطه علم و دین نباید از آغاز منکر هرگونه رابطه میان این دو باشد؛ هرچند این امکان منطقی وجود دارد که در پایان تحلیل نظری، چنین نتیجه ای حاصل شود. تمایز قاطع و انکارِ هرگونه رابطه میان علم و دین، بحث از رابطه میان‌این دو را آغاز نشده مختومه اعلام میکند.
3- نظریهی مدعی تبیین رابطه میان علم و دین باید راهکاری نظری در خصوص نحوه این ارتباط ارائه دهد. صِرف ادعای وجود این ارتباط و ارائه چند مثال در این خصوص نمیتواند رابطه میان علم و دین را تبیین کند، لذا باید مدلی نظری ارائه شود و در قالب آن، این ارتباط تبیین شود. این مسئله باعث میشود تا نقادی صریحِ چنین تبیینهایی امکانپذیر شود.
حال، باید به‌این مسأله اندیشید که نگرش معرفتشناختی و روششناختی به کارکردها و مناسبات علم و دین، چه مختصاتی و ثمراتی دارد؟
دو زنجیره از حقایق – حقایق علمیِ عینی و حقایق دینیِ مابعدالطبیعهای – هرچند متمایز از یکدیگرند، لیکن در نقاطی، که آنها را نقاط یا گرههای بنیادین مینامیم، پیوندهایی ناگسستنی با یکدیگر تشیکل دادهاند. در این جا منظور از انطباق این نیست که علوم تجربی و الاهیات در این نقاط به گزارههای واحدی میرسند، بلکه منظور این است که این نقاط، حقیقت واحدی را در عرصه علم و دین شامل میشوند؛ هرچند علوم تجربی و الاهیات به نحو متفاوتی به ساخت گزارههای معرفتشناختی در خصوص این نقاط مبادرت میورزند. این نقاط به لحاظ هستیشناختی در هر دو عرصه علم و دین قرار میگیرند و جالب این جاست که گزارههای معرفتشناختی راجع به این نقاط است که اغلب می تواند به «تعارض ظاهریِ علوم تجربی و الهیات» منجر شود؛ یعنی انطباق هستیشناختی این نقاط میتواند در حوزه معرفتشناختی به تعارض ظاهری بینجامد. از جمله، این گرههای بنیادی حقایقی هستند که در مرز میان طبیعت و ماوراء طبیعت قرار گرفتهاند؛ همان حقایقی که میان طبیعت و ماورای آن پیوند برقرار میکنند. حقیقت وجودی انسان از جمله این گرههای بنیادی است که در سخنان فلاسفه بزرگ اسلامی، از جمله ملاصدرا، به آن اشاره شده است: «فالإنسان صراط ممدود بین العالمین فهو بسیط بروحه، مرکب بجسمه؛ طبیعه جسمه اصفی الطباع الارضیه و نفسه اولی مراتب النفوس العالیه و من شأنها ان تیصوّر بصوره المَلِکیه.»؛ از این جهت است که در حوزه معرفتشناسی و در ارتباطِ علوم تجربی و الاهیات، تعارضهایی در خصوص حقیقت وجودی انسان بروز کرده و میکند. برخی از گزارههای علوم تجربی درصدد ارائه تحلیلی مکانیکی (عمدتاً ناظر به جسم انسان) از انسان برمیآیند (مثل اغلب نظریههای پوزیتیویستی جرمشناسی غربی و مدلهای سیستمی و عینیتگرایانهی سیاست جنایی غربی)؛ در حالی که، الاهیات دینی درصدد ارائه تحلیلی روحانی (عمدتاً ناظر به نفس انسان) از انسان برمیآید و از آن جا که انسان حقیقتی در مرز عالم طبیعت و ماورای طبیعت است، این تعارضات در حوزه معرفتشناسی خود را نشان میدهند. از این روست که تحلیل رابطه معرفتشناختیِ علم و دین نیز ضرورت مییابد.
حال اگر مجدداً مدل هستیشناختی دین را درنظر بگیریم، این سؤال پیش می آید که در نقاطی از مدل که علم و دین از هم متمایزند، پیوند معرفتشناختی میان این نقاط چگونه برقرار میشود؟ به عبارت دیگر، چه عاملی و چگونه پیوند و رابطه میان نظریات علمی و الاهیات دینی را ممکن میسازد؟ به نظر میرسد آنچه بین علم و دین در حوزه معرفتشناسی ارتباط برقرار میکند، پژوهش‌‌های فلسفی است. در واقع، پژوهشهای عقلانی به معنای اعم و پژوهشهای فلسفی به معنای اخص است که پیوند معرفتشناختی میان علم و دین را میسر میسازد. پژوهشهای فلسفی قادر است که روشهای بهکار رفته در علوم طبیعی و الاهیات دینی را بررسی و ادله آنها را ارزیابی کند و به تفسیر نقادانه متون بپردازد و از این طریق در حوزه معرفتشناسی میان علم و دین پیوند برقرار کند. البته جای شگفت است که فلاسفه در این مطالعه میانرشتهای در زمینه علم و دین نقشی کمتر و در عوض متکلمان و دانشمندان طبیعی در آن نقش بیشتری ایفا کردهاند. به همین خاطر است که تاکنون پلهای مستحکمی میان دو حوزه علوم طبیعی و الاهیات دینی ساخته نشده است، اما باید توجه داشت که این پژوهشهای فلسفی در ایجاد ارتباط معرفت شناختی میان دو حوزه علم و دین باید‌این رهنمود را رعایت کنند که تبیینهای فلسفی از یک نظریه علمی، هرچند با هسته مرکزی آن نظریه مرتبط است، اما قابل انعطاف است و میتواند ضمن حفظ هسته مرکزی، جای خود را به تبیینهای دیگری بدهد. تبیینهای کلامی فلسفی از الاهیات یک دین نیز وضعیتی مشابه دارد. بدین معنا که با پژوهشهای عمیقتر، آن تبیینها میتوانند جای خود را به تبیینهای دیگری بدهند، در عین این که هسته مرکزی الاهیات آن دین دست نخورده باقی بماند.
در خصوص قلمرو و کارکردهای دین در مقایسه با علم باید توجه داشت علم به سبب ویژگی مادی خود قادر نیست درباره قلمرو معنوی خارج از خود سخن معناداری بگوید. بنابراین، نمیتوان آنچه را فیزیکالیستها و طرفداران تحویلگرایی درباره کاهش تمامی پدیدارها به قلمرو مادی میگویند معقول دانست، زیرا آنها از قلمرو وسیع معنوی دین و کارکرد گسترده آن در پاسخگویی به پرسشهای اساسی انسان غافلاند. در عین حال، می توان به این تفاوت نیز توجه داشت که تعیین و تأیید برخی قلمروهای اخلاقی بر عهده دین است، نه علم؛ زیرا علم فینفسه قادر به چنین کاری نیست. به بیان دیگر، دین میتواند برای اخلاق چارچوبهای مشخصی را تعیین کند و، در عین حال، برای فعالیتهای علمی نیز چارچوبهای اخلاقی خاصی را درنظر بگیرد و آنها را جهتدهی کند. البته، انسان با کمک قوه عقل خود قادر به تشخیص و تأسیس برخی معیارهای اخلاقی است که نمونه آن تعیین حسن و قبح عقلی و ذاتی امور است. اما این توانایی انسان منافی ویژگی تأسیسی یا تأییدی دین در اخلاق نیست، بلکه اگر آنها همگام شوند، اخلاق متعالی الهی پشتوانه خوبی برای رفتارهای اخلاقی انسان میشود و غایات مطلوبی را برای آن ترسیم میکند.
در مورد تشابهها و تفاوتهای روششناختی دین و علم نیز میتوان با ملاحظه ویژگیهای روشهای دین و علم، در مقولاتی چون مدلها، پارادایمها، نظریهها، باورها، تجربهها، و دیگر خصوصیات روششناختی برخی شباهتها و عموماً تفاوتهایی را میان آنها درنظر گرفت. اول‌این که، فقط آن دسته از نظریهها و فرضیههای علمی آزمونپذیر هستند که دادههای علمی آن‌‌ها به قدر کافی و با روش درست گرد آوری شده باشد. در مقابل، دادههای دینی که در قالب باورها و تجربههای دینی شکل میگیرند برای همگان آزمونپذیر نیستند و بیشتر یک امر شخصیاند. نکته مهم در خصوص تجربیات دینی، نحوه و ماهیت آزمونِ واقعی بودن آنهاست؛ زیرا معمولاً تجربه دینی، در مفهوم گسترده آن، یعنی آگاهی از امر متعالی و برقراری نوعی ارتباط وجودشناختی یا معرفتشناختی با آن. از این رو، یکی از عوامل بنیادی در تجربه دینی، آگاهی از حقیقتی است که ورای فرد قرار دارد، یعنی آگاهی از امر متعالی.
مسئله دیگر، شباهتها و تفاوتهای مدلهای تجربه دینی و تجربه علمی است. میدانیم که مسیر مستقیمی که بتوانیم با استدلال منطقی از دادهها به نظریهها برسیم وجود ندارد. نظریهها هنگام بهکارگیری تخیلِ خلاق پدید میآیند که در آن غالباً مدلها نقش ایفا میکنند. ویژگی خاص مدلهایی که در نظریهها نقش دارند این است که آنها در بسط نظریهها سهیم هستند. به بیان دیگر، این، مدلها هستند که کاربرد نظریهها را در حوزههای جدید امکانپذیر میسازند یا در فرایند کاربرد، آن نظریه را اصلاح میکنند.

برای فهم رابطه دین و علم و از‌این مهمتر، برای تنشزدایی از‌این رابطه و جایگزینی آن با تعاملگرایی چه باید کرد؟‌آیا نگرش معرفتشناختی و فلسفی در‌اینجا نیز مفید و اساساً صحیح است؟ به نظر میرسد یکی از مشکلاتی که در تبیینهای دینی، فلسفی و علمی رخ میدهد عدم تفکیک آنهاست و این که نمیتوان همیشه این تبیینها را در مقابل هم قرار داد؛ بلکه، برعکس، این سه تبیین در طول هم قرار میگیرند و دارای سطوح متفاوتیاند، و در این مورد نقش تبیین فلسفی در برقراری ارتباط بین تبیین علمی و دینی بسیار اساسی است؛ زیرا فلسفه، که معرفت عقلانی انسان است، هم پای در عالم تجربهی حسی دارد و هم میتوان با آن، مفاهیم و مضامین وحیانی و تجربههای دینی را فهم و تفسیر کرد. از این رو میتوان فلسفه را پیوند دهندهی تبیینهای علمی با تبیینهای دینی دانست. در دین اسلام نیز آموزهها و معارف دو گونهاند: نخست معارفی هستند که مستقیماً خدا به پیامبر وحی کرده است و او نیز به مردم ابلاغ میکند. در این گونه معارف، به دلیل امتناع خطا در کشف و ابلاغ وحی الهی، یکی از شرایط عینیت، یعنی مطابقت با واقع، رعایت میشود؛ هرچند امکان آزمون پذیری همگانی وجود ندارد. اما در فهم و دریافتهای دینداران از متون دینی، امکان خطا در مطابقت با واقع وجود دارد، و البته امکان بررسی و آزمون همگانی هم تا حدودی فراهم است؛ زیرا میتوان با عرضهی آن به دیگر دینداران میزان معقولیت و پذیرفتنی بودنش را بررسی کرد. به بیان دیگر، آن دسته از معارف دینی که وحی مستقیماند، به دلیل مطابقتشان با امر واقع، به ارزیابی یا دارا بودن شروط دیگر نیازی ندارند، و معارف دسته دوم، یعنی معرفتهای دینی مؤمنان، هم برای همگان آزمونپذیرند و هم میتوان با تلاش مؤمنان به صورت بیطرفانه آنها را روایت و ارزیابی کرد. بنابراین، دین و علم هرچند دارای ویژگیهای متفاوت خاص خود هستند، اما اشتراک آنها در برخی از ویژگیهای عینیت و تبیینْ بیانگر مشارکت آنها در عقلانی بودن است.
مسئله نقش دین در علم، و به تعبیر دیگر نیاز علم به دین، یکی از محورهای اصلی در کارکردها و قلمروهای دین است. در این زمینه چند نقش عمده دین مد نظر است که عبارتند از: الف) نقش دین در تأمین مبانی و پیشفرضهای علم، ب) نقش دین در نظریهها و تئوریهای علمی، و ج) نقش دین در جهتدهی به کاربردهای علم.
مبناسازی برای علم و تهیه پیشفرضهای اولیه و مبادی تصوری و تصدیقی علم از کارکردهای مهم دین و متافیزیک است. هستیِ علم بر این مبانی و پیشفرضها متکی و بدانها وابسته است، و این در حالی است که خود علم در اثبات این مبانی هیچ نقشی ندارد؛ زیرا در توانش نیست تا مبانی فراتجربی با ویژگیهای دینی و عقلانی را برای خود به اثبات برساند. اهمیت این مبانی تا آنجاست که استقرار و ادامه حیات علم و پژوهشهای علمی متکی به وجود این مبانی است. راجر تریگ در این زمینه چنین میگوید: «مسئلهی ما پس از گذشت سه قرن و نیم این است که علم معاصر تا چه اندازه میتواند بدون مبنایی الهیاتی که از ابتدا بر آن تکیه کرده بود به حیات خود ادامه دهد. شاید این نظر شگفت بنماید [ولی من معتقدم] که علم بدون یک مبنای متافیزیکی و شاید الهیاتی دچار سرگشتگی خواهد شد. بنابراین، در درجه اول به نظر میرسد این نکته مسلّم است که پیشفرضهای دینی و مابعدالطبیعی، ضروری و ذاتیِ علم هستند، و چه دانشمندان به آن توجه کنند و چه نکنند در هستیِ این مبانی و اتکای علم به آن‌‌ها تغییری حاصل نخواهد شد. علاوه بر این، ممکن است این مبانی در جهتدهی علم، سرعت پیشرفتهای علمی، و حتی ماهیت علوم تأثیر زیادی داشته باشند. برای مثال، پیشفرضهایی چون آموزهی آفرینش و آموزهی عالِمِ مطلق بودنِ خداوند، که در ادیان الهی و به ویژه در اسلام و مسیحیت به دینداران تعلیم داده میشدند، چنان تأثیرگذار بودند که عصر طلایی علم را در قرون اولیه اسلامی در جهان اسلام به وجود آوردند و در مدرنیته و پیشرفتهای روزافزون جهان غرب نیز نقش مهمی داشتند.
لذا، همانطور که فیلسوفان معاصر علم همچون پوپر، کوهن، و لاکاتوش نیز به طرق مختلفی اشاره کردهاند، آموزههای دینی در نحوه نگرش عالمان به موضوعات علمی، در نحوه شکلگیری نظریهها و پارادایمهای علمی، و حتی در نحوه ارزیابی آنها نقش ایفا میکنند. در این زمینه، فیلیپ کلایتون با تأکید بر تعامل علم و دین میگوید که علم بیشتر از آنچه قبلاً تصور می شد «دینی» است، و دین بیشتر از آنچه پیشتر گمان میرفت به علم شباهت دارد. برای مثال، علم فاقد ارزش نیست بلکه متأثر از نهادها و پارادایمهای دینی است، و آنچه شما دادهی علمی درنظر میگیرید، لااقل تا حدّی به این بستگی دارد که به چه نظریهای معتقدید.
با‌این که سؤالات و ابهامات بسیار مهمی نسبت به مفهوم و مصداق تجربه دینی و تلقی از آن به عنوان گوهر دین یا بُعدی از دینداری مطرح است و هنوز پاسخ روشنی نیافته، تلاش دینپژوهان تجربی در‌ایران، تنها صَرف یافتن و بهکارگیری واژگانی از مفاهیم اسلامی در گویههای آن شده است. لذا باید درصدد بود تا با تبارشناسی و واکاوی زمینههای ذهنی و عینی مطرح شدن تجربه دینی به عنوان گوهر دین یا مهمترین بعد دینداری، جایگاه اصلی آن را در دین و مرتبت حقیقی آن را در دینداری به دست آورد تا شاید از‌این طریق، زمینه تجدیدنظرهای اساسی در سنجههای دینداری در کشورهای مسلمان و به ویژه‌ایران فراهم‌اید.

رهیافت تحویلگرایانهی غالب و تمایلات عرفیگرایانهی پوزیتیویستی،‌این روشنبینی را از دینپژوهان غربی سلب کرده تا بتوانند تجلیات دین و نشانههای دینداری را در گسترهای وسیعتر از فضای فکری جریان اثباتگرایی بجویند؛ چنان که رویکرد غالبِ روششناختی در مطالعات دینداری، هیچگاه به جامعهشناسان و روانشناسانِ دین اجازه نداده به روش و ابزارهای دیگری برای سنجش وجوه پیچیده و پنهان دینداری روی آورند. از آن سو، ظاهر شدن تجربه دینی با تمام نهفتگی و پیچیدگیهایش در مدلها (خصوصاً ظاهر شدن اسلام در مدلبندی دلماس مارتی و توتالیتر دانستن دین در نظام هی سیاست جنایی از نظر وی)، بیش از هر چیز از تغییر نگرشهای دینی و فرآیندهای عرفیکننده مؤثر بر نقش و جایگاه دین در جامعه و نزد افراد نشئت گرفته است؛ تحولی که زمینههای خود را بیش و پیش از هر جا، در فضاهای خاص سکولاریستیِ مسیحی و دنیای مدرن به دست آورده است.
در خصوص اختلاف نظر اندیشمندان مسلمان پیرامون کارکرد ابزاری یا استقلالی عقل نسبت به معارف وحیانی، استاد جوادی آملی بر‌این باور هستند که عقل هم «مصباح» شریعت است و هم «مفتاح» آن؛ چنانکه عقل نسبت به برخی معارف «معیار» میباشد. البته کسانی که عقل را میزان دین و شریعت میپندارند، نگاه افراطی به شأن عقل در قلمرو دین دارند که آثار سوء فراوانی دارد؛ همانطور که فروکاستن از منزلت عقل به مقام مفتاح بودن نیز نگرشی باطل و تفریطی است. پس عقل نسبت به برخی معارف معیار، نسبت

دسته بندی : پایان نامه حقوق

دیدگاهتان را بنویسید