دانلود پایان نامه

آن پاسخهای رسمی و تحریفآمیز به «پرسشهای بسیار مهم» به معنای «جرمِ اندیشیدن» است. چه، طبقه حاکم، دارای نوعی استیلا یا «هژمونی» بر فرآیندهای فکری حکومتشوندگان است. از‌این رو، قدرت واقعی طبقه حاکم، خود را در مسلط کردن دیدگاه خویش از جهان بر دیگر دیدگاهها نشان داده است. اما‌آیا واقعاً با غلبه الگوی حاکمیتیِ دموکراسی و خصوصاً لیبرالدموکراسی بر حقوق اساسی اروپایی، دیگر توتالیتاریسم به تاریخ فلسفه سیاسی اروپایی پیوسته است؟ پاسخ متأسفانه منفی است.
در دموکراسیهای توتالیتر، مشروعیتِ حاصله، نمایانگر قدرت دستگاه‌ایدئولوژیک، قدرت دیدگاه و یا هردوی آنها است. در عصر کنونی، پیروزی از آنِ قدرتهای تنومندی است که به تعبیر مونتسکیو (1755- 1689)، همچون خرمگسانِ درشتاندام تارهای عنکبوتیِ قوانین بینالمللی را میدرند و تنها حشرت ضعیفجثهاند که در بند قوانیناند. ابرقدرتها فقط به امنیت‌‌هابزی خود میاندیشند و برای جهان سومِ در حال توسعه، آزادی روسویی در جامعه مدنی را توصیه میکنند. نتیجه آن که در عرصه حقوقی و قضایی بینالمللی قانونی نیست که بر همه تحمیل شود بلکه آنچه هست توصیههایی اخلاقی است، و خشونت همچنان در مدرنیته زایش دارد.
با‌این وجود، به نظر نمیرسد منشأ شر در خشونتِ برآمده از مدرنیته بستر کند، بلکه فراتر از آن است. در استراتژی دفاعِ بسیج شده برای مبارزه علیه ترس و در متن روابط اجتماعی حاکم، که در آن تصمیم به کنار کشیدن ممکن نیست، جای میگیرد. د ژور در‌این باره مینویسد «ابتذال بدی از طریق برنامههای روانشناختی صورت نمیگیرد، بلکه از راه سیاست تهدید به متزلزل کردن موقعیت فرد و حذف اجتماعی او عمل میکند. در‌این چارچوب است که عملکرد نظام نوآزادیخواه و نظام نازی در یک خط موازی قرار میگیرند. همانندی دو نظام در به ابتذال کشیدن بدی، و نه در بیمقدار کردن بدی، به خوبی نمآیان است؛ مراحلی از یک زنجیره است که تسلیم شدن وجدان اخلاقی فرد را در برابر درد و رنجی که به دیگری تحمیل میکند و آرامش و شکیبایی که از‌این بدی به دست میآورد مجاز میگرداند. از‌این رو، کشتارهای دستهجمعی نظام نازی و اخراجهای دستهجمعی بنگاههای بزرگ اقتصادی از یک مکانیزم تبعیت مینمایند. دلیل وقوع چنین جنآیات دهشتناکی توسط تودهها در نظامهای توتالیتر آن است که در‌این قالب، نسلهای جدید، به منظور اجرای هرچه سریعترِ امور و بدون توجه به وضع روحیشان، تهی از مرجع، تجربههای انسانی و و تهی از عقل تربیت میشوند.
هانا آرنت، تفاوت آن را با رژیمهای دیکتاتوری در‌این میداند که در یک نظام توتالیتر، در واقع سطوح میانیِ مسئولین و کسانی که میبایست مسئول باشند، و سهم خود را از اقتدار و فرمانبری دریافت نمایند وجود ندارد.‌این چنین است که افراد جامعه در حالت ناپایداری و بیاطلاعی از محل واقعی قدرت باقی میمانند. آرنت مینویسد «در دولت توتالیتر تنها قاعده قطعی است که هر چقدر سازمانی آشکارتر عمل کند، از قدرت کمتری برخوردار میشود». نکته دیگر آن که، شروع اعمال قدرت واقعی با پنهانکاری همراه است. تمام احساس مسئولیت و انگیزههای رقابتی، با انجام خدمات موازی و نیز ترفیع و تنزل مقامها از بین میرود و عملاً کار گروهی جدی را ناممکن میگرداند. قدرت توتالیتر بر خلاف آنچه که وانمود میکند، ضدتولید است. خدمات موازی و تداخل مسئولیتها وضعیتی را به وجود میآورند که در آن، فردِ‌ایزولهشده، مستقیماً به اراده و خواست مقام مافوق وابسته میشود.‌این چنین،‌این قدرتِ بیشکل، انحصار مطلق قدرت مقام مافوق را مجاز میگرداند. قدرت توتالیتر سعی دارد از یک سو، به گونهای با جامعه درآمیزد که ظاهرش ساده به نظر برسد و گفتمانش به منزله گفتمان جامعه وانمود شود و لذا تظاهر میکند که «این قدرت اجتماع است» که تصمیمات را میگیرد و به اجرا میگذارد. بنابراین، همانطور که لِفور میگوید: «توتالیتاریسم، رژیمی است که در آن کانون قدرت غیرقابل مکانیابی است. لیکن، از جانب دیگر، به صورت عامل اجرا در همه جا حضور دارد و به طور پنهان جامعه را هدایت و نُرمهایش را به آن تحمیل میکند. توتالیتاریسم نه تنها نشانههای متمایزکنندهی جامعه از دولت را از بین میبرد، بلکه هر نوع تقسیمبندی را نیز حذف میکند؛ تقسیمبندی درونی نُرمها را انکار میکند، به خارج از جامعه حواله میدهد و به خلق اهریمنِ «دیگری» مربوط میداند که نمیتواند وجود داشته باشد، مگر در خارج از جامعهی متحد شده.

1) ‌ایدئولوژی، قدرت نامرئی توتالیتاریسم
پژوهشگران، یکی از مهمترین ویژگیهای حکومتهای توتالیتر را «بیشکلیِ» آنها میدانند. تداخل ادارات و تقسیم اقتدار و همزیستی قدرت واقعی و قدرت ظاهری، هرچند برآیایجاد سردرگمی متناسباند، اما «بیشکلی» ساختار کلی توتالیتر را توجیه نمیکنند. از نظر فنون حکمرانی، تدابیر توتالیتر، ساده و بسیار مؤثر مینمایند.‌این تدابیر نه تنها انحصار مطلق را تضمین میکنند، بلکه‌این یقین را نیز به همراه دارند که تمام فرامین، همیشه به اجرا درخواهندآمد.
هرچه قدرت توتالیتاریسم آشکارتر باشد، هدفهای واقعیاش، سرّیتر میشوند. مشکل رژیمهای توتالیتر‌این نیست که آنها بازی سیاستِ قدرت را به شیوهای سنگدلانه بازی میکنند، بلکه مسئله بر سر‌این است که در پشت سیاست کلی و نیز سیاست عملی آنها، مفهوم نو و بیسابقهای از قدرت، نهفته است. بنابراین، مشکل اساسی آنها نه بیرحمی، بلکه بیاعتنایی شدید نسبت به نتایج فوری، بیزاری از انگیزههای فایدهگرایانه به جای تعقیب منفعت شخصی، بیریشگی و نادیدهگرفتن مصالح ملی به جای ملیّتگرایی است. همچنین نه شهوت قدرت، بلکه آرمانپرستی، یعنی همان اعتقاد تزلزلناپذیر به یک جهان صرفاً عقیدتیِ ساختگی، دست به دست هم دادند تا در سیاست بینالمللی، عامل تازه و مضطربکنندهای پدید آورند که صِرفِ پرخاشگری، هرگز نمیتوانسته است چنان معضلی‌ایجاد کند.
توتالیتاریسم دو عنصر محوری دارد: اولی یک‌ایدئولوژیِ بسیار افراطی درباره جامعه سیاسی، و دومی حضور تودههاست. در ادامه، به‌این دو مؤلفه میپردازیم.
ربط وثیق توتالیتاریسم با‌ایدئولوژی، شناخت عمیق نسبت به‌ایدئولوژی و ماهیت عناصر و آثار آن را ضروری میسازد.‌ایدئولوژیها رهیافت علمی را با نتایج فلسفی درهممیآمیزند و مدعی میشوند که یک فلسفه میتواند موضوع یک علم شود. یک‌ایدئولوژی، باید هم یک علم دروغین و هم یک فلسفه دروغین باشد که باز، از مرزهای علم و از حدود فلسفه پا فراتر میگذارد. پس «ایدئولوژی»، منطق یک‌ایده است. موضوع بررسی‌ایدئولوژی، تاریخ است که «ایده» در مورد آن به کار بسته میشود. نتیجه‌این کاربرد، یک رشته گزارش درباره چیزی که «هست» نیست، بلکه آشکار ساختن فرایندی است که پیوسته در تغییر است.‌ایدئولوژی، سیر رویدادها را چنان میپروراند که گویی از همان «قانونِ» بسط منطقی‌ایدهاش پیروی میکند.‌ایدئولوژیها مدعیاند که رازهای فرایند کلی تاریخ را، اعم از رازهای گذشته، پیچیدگیهای کنونی و عدم قطعیتهآیآینده را میدانند.‌ایدئولوژیها همیشه بر‌این تصورند که برای آن که بتوان هر چیزی را از گسترش قضیه اصلی تبیین کرد، همان یک‌ایده کفایت میکند و هیچ تجربه تازهای نیست که به ما چیزی بیاموزد؛ زیرا هر چیزی تنها در چارچوب‌این فرایند قیاسِ سازگار و منطقی فهم میشود.
ایدئولوژی همیشه در اندیشهورزی پیرامون علوم انسانی، مایل به تفوّق است.‌ایدئولوژیها عقایدی هستند فراتر از موقعیت که به دلایلی اعم از نقص تئوریک خودشان و یا شرایط عینی، در تحقق مضامین مورد نظر صورت بالفعل نیافته اند. از سوی دیگر،‌ایدئولوژیها در همه جوامعی که نابرابریهای سیستماتیک وجود دارد، دیده میشوند. به تعبیر گیدنز – جامعهشناس نامدار معاصر – مفهوم‌ایدئولوژی پیوند نزدیکی با مفهوم قدرت دارد، چون دستگاههآیایدئولوژیک در خدمت مشروع ساختن اختلاف قدرت گروهها در جامعه هستند. حال، از آن رو که از یک سو میدانیم ماهیت کلیه‌ایدئولوژیهای سیاسی، توسعهطلبانه و مداخلهگرایانه است و از سوی دیگر به‌این نیز توجه داریم که انگارههای ذهنی‌ایدئولوژی در چارچوب یک مجموعه فرهنگی از ساخت سیاسی به شکل فرمانی و دستوری به نظام برنامهریزی جنایی منتقل و توسط‌این نظام در فرایند سیاستگذاری لحاظ خواهند گردید، بنابراین غیرقابل اجتناب بودنِ مداخله‌ایدئولوژی در فرایند سیاستگذاری جنایی دستکم در سه سطح ارزشها، باورها و ابزارها رسوخ دارد.
سه عنصرِ توتالیتر وجود دارند که ویژگی هر تفکر‌ایدئولوژیک را تشکیل میدهند. نخست، داعیه تبیین جهانی‌ایدئولوژیها است، که نه تنها به تبیین آنچه که هست گرایش دارند، بلکه مدعیاند که آنچه را که در شرفِ شدن است و هر آنچه را که بر جهان گذشته و خواهد گذشت، نیز میتوانند تبیین کنند. در‌ایدئولوژی، حتی طبیعت هم تنها در خدمت توجیه امور تاریخی و استحاله آنها به امور طبیعی کار میکند. دوم‌این که، تفکر‌ایدئولوژیک با ادعای چنین ظرفیتی، خود را از هرگونه تجربهای مستقل میکند؛ زیرا دیگر لازم نمیبیند از هر پدیدهای تازهای چیزی بیاموزد و بر واقعیت حقیقیتری تأکید میکند که در پشت چیزهای قابل ادراک پنهان است. تبلیغات از سوی حاکمیت‌ایدئولوژیک همیشه درصدد آن است که یک معنای اسرارآمیز را در هر رویداد عمومی و محسوس تزریق کند و در پشت هر عمل سیاسی عمومی، یک نیت سرّی را بیابد. سوم، از آنجا که‌ایدئولوژیها قدرت استحاله واقعیت را ندارند، میکوشند تا از طریق روشهای استدلالیِ ویژه، اندیشه را از قید تجربه آزاد کنند. تفکر‌ایدئولوژیک یک واقعیت را در یک سیاق مطلقاً منطقی سامان میدهد؛ سیاقی که از یک قضیه اصلی بدیهی و مسلّم آغاز میکند و سپس همه چیزهای دیگر را از همان قضیه بدیهی و مسلّم را آغاز میکند و سپس همه چیزهای دیگر را از همان قضیه بدیهی استنتاج میکند.
دو عنصر‌ایدئولوژی، «جنبش» و «استقلال از واقعیت و تجربه» است.‌ایدئولوژی به محض استقرار، دیگر به هیچ تجربهای اجازه دخالت در تفکر‌ایدئولوژیک را نمیدهد. همچنین از طریق واقعیت نمیتوان‌این‌ایدئولوژی را آموخت.‌ایدئولوژیها تنها زمانی بیدردسر و بیزیان هستند که کسی آنها را جدی نگیرد. اما همین که داعیه اعتبار تامّ‌ایدئولوژیها جدی گرفته شود، تبدیل به هسته یک نظام منطقی میشود که همچون آشفتگی ذهن یک بیمار روانپریش، قضآیای ذهنی گوناگون یکی پس از دیگری به دنبال همان قضیه مسلّمِ فرضشدهی نخستین میآیند و به شکل باورناپذیری سریعاً و به راحتی توجیه میشوند.
2) سازماندهی تودهها؛ عوامگرایی توتالیتاریستی
ارتباط توتالیتاریسم با تودهها چیست؟ در واقع، جوهر توتالیتاریسم، در ارتباط آن با تودهها قرار دارد و رهبران در مقابل تودهها هرگز از تکنیکهای اهریمنی سلولهای شکنجه و اردوگاههای مرگ وکار اجباری استفاده نمیکنند. نظام توتالیتر از زور و ارعاب در جایی که لازم باشد یعنی برای نابودی اقلیتهای سازمانیافته ـ همچون اتحادیههای کارگری، کلیساها و گروههای قومی سرکش ـ استفاده میکند. اما در مقابل توده افرادی که با از میان رفتن‌این سازمانهای اجتماعی رها میشوند، رویکردی کاملاً متفاوت اتخاذ میکنند. رویکردی مبتنی بر تکنیکهای فریب روانشناختی ـ مثل چرب زبانی، چاپلوسی، ارتشاء، ارائه تصویرهای جدید از تودهها و همه فنون تلقین مدرن.

دانلود پایان نامه

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوندبرای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  40y.ir  مراجعه نمایید.

رشته حقوق همه گرایش ها : عمومی ، جزا و جرم شناسی ، بین الملل،خصوصی…

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

از بُعد دیگر، هدف جنبشهای توتالیتر، سازمان دادن تودههاست (و در‌این کار موفق نیز هستند) نه سازمان دادن طبقات. پس در هر کجا تودههایی وجود داشته باشند که به دلایلی به سازمان سیاسی گرایش پیدا کرده باشند، شکلگیری جنبشهای توتالیتر، امکانپذیر و بلکه بسیار محتمل است.‌این تودهها، بر اثر آگاهی از یک مصلحت مشترک، گرد هم نمیآیند. آنها فاقد آن احساس تمایز طبقاتیِ ویژهای هستند که در هدفهای معین و محدود و دسترسیپذیر بیان میشود. از نظر عملی، تفاوتی نمیکند که جنبشهای توتالیتر الگوی نازیسم یا بلشویکی را بپذیرند؛ تودهها را به نام نژاد یا طبقه سازمان میدهند و تظاهر به پیروی از قوانین حیات و طبیعت یا قوانین دیالکتیکی و اقتصادی نمایند. تودهها، تنها در یک خصلت با اوباش اشتراک دارند و آن‌این است که هر دو، بیرون از هرگونه قشربندی اجتماعی و نمایندگی سیاسی جای دارند. با‌این وجود، توتالیترها اغواهای خود را برای توده ملت به شیوهای إعمال میکنند که گویی‌ایدههایشان از سرچشمههای عمیقاً طبیعی، اجتماعی یا حتی الهی سیراب میشوند.
از جمله جذابیتهای صوریِ الگوی توتالیتر‌این است که میتواند پیوسته تکرار شود و سازمان را در حالت سیّال نگه دارد، حالتی که اجازه میدهد جنبش، لایههای تازهای را به خود جذب کند و درجات تازهای از مبارزهجویی را تعیین نماید؛که‌این حالت سیّالیّت، ناشی از ویژگی ابهام و غیرسیستماتیک بودن و بلکه شخصمحور و‌ایدئولوژیک بودنِ نظامهای توتالیتر است.
فرایند گذار از مدرنیتهی دموکراتیک به مدرنیتهی توتالیتر را از منظر دیگری نیز میتوان نگریست. گفتمان مدرنیزاسیون قصد دارد از گوناگونی دانشها کسب احترام نماید و به هیچ روی ادعای سنتزگیری و یکیکردن دانشها را ندارد.‌این گفتمان، خود را چون شاهد یک جامعه آشفته و پیچیده، با مراجع تئوریک التقاطی معرفی مینماید. دانشی که به اجرا میگذارد، به حکم ارزشیابی و مهندسی ممهور است. در واقع، برای نیل به حداکثرمفیدبودن در درون کادر منطبق با تحولات مورد نظر، ابزارمند کردن دانشهای گوناگون و تبدیل شدن به مُدهای کاربردپذیر را مطرح میکند. در‌اینجا مدل زیستشناختی سلول زنده، ارگانیسم فعال پیوسته در پیوند با محیط زیستش، جانشین مدل تشکیلاتی و انسان- ماشینیِ توتالیتاریسم میگردد؛ اما منطق حاکم بر‌این هر دو مدل، متأسفانه یکی است.
توتالیرتاریسمِ سنتی و توتالیتاریسمِ مدرن (دموکراسیهای پساتوتالیتر) ویژگی عوامگرایی دارند.‌این ویژگی در سیاست جنایی غربی مشهود است. میدانیم نزدیکی و ارتباط پیوسته میان شاخههای مختلف علوم جنایی و علوم سیاسی باعث شده که در بسیاری از موارد، اندیشمندان‌این دو رشته از یافتههای علمی یکدیگر استفاده کنند. تأکید بر ویژگیها و خصوصیات رویکرد عوامگرایانه که در علوم سیاسی مطرح میشود و طرح اندیشه «عوامگرایی کیفری» در جرمشناسی و سیاست جنایی از جملهی‌این موارد است. در‌این رویکرد، سیاستمداران برای جلب نظر مردم و کسب مقبولیت سیاسی به حوزههایی که مورد علاقه افکار عمومی است توجه ویژهای مبذول داشته و وعدههای عامهپسندانه ارائه میدهند. هرچند در بسیاری از موارد، سیاستمداران درصدد پاسخ به انتظارهای عمومی هستند؛ ولی تجربه ثابت کرده که آنها درخواستهای مردم را توجیهی برای مشروعیت بخشیدن به سیاستهای مورد علاقه میدانند.
نامشخص بودن مبانی نظری و علمی‌این سیاستها، شفاف نبودنِ چگونگی سنجش افکار عمومی و همچنین استفاده از روشهای رسانهای برای اقناع افکار عمومی نسبت به‌این سیاستها از جمله نشانههای این موضوع تلقی میشوند. جلوههآیاین رویکرد را میتوان در استناد مکررِ سیاستمداران به نظریه «جرمشناسیِ دیگران/ اغیار/ بیگانهها» برای توجیه افزایش جرم و ناامنی، غیر خودی دانستن متهمان و مجرمان و تلاش برای حذف و طرد فیزیکی آنها به وضوح مشاهده کرد. ورود رویکرد عوامگرایانه به چنین حوزهای باعث شده که سیاستهایی که برای رسانهها و عامه مردم جذاب هستند شانس بیشتری برای طرح و اجرا داشته باشند. رسانهها از طریق ارائه تصویری نادرست و غیر واقعی از گسترش میزان جرم، بسترهای حمایت عمومی از سیاستهای سزاگرایانه را فراهم میآورند.
از عوامگرایی کیفری به عنوان ارائه پاسخهای ساده برای حل مشکلات پیچیده اجتماعی و مجرمانه یاد میشود. عدم توجه عوامگرایی کیفری به یافتههای علمی، باعث شده که در‌این رویکرد، سیاستهای موقتی و تبلیغاتی بر سیاستهای علمی برتری یابند. نتایج اتخاذ راهبرد کیفری عوامگرایانه، سیاستهای ناکارآمد، افزایش برچسبزنیِ مجرمانه و نقض معیارهای حقوق بشری، به رشد انعقاد کنوانسیونهای بینالمللیِ موجدِ تعدات حقوق بشری برای دولتها منجر شده است. سِر آنتونی باتمز معتقد است که سیاستمداران از

دسته بندی : پایان نامه حقوق

دیدگاهتان را بنویسید