دانلود پایان نامه

) عواقب دلبستگی ضعیف

فروید (1935؛ به نقل از کاپلان، 2000؛ ترجمه ی فیروز بخت، 1390) معتقد بود که روابط اولیه (کودک با مادر)، اساس و زیر بنای اختلال هیجانی بعضی است. کودکانی که به اندازه ی کافی به آن ها رسیدگی نمی شود مضطرب می شوند و نمی توانند به راحتی با دیگران ارتباط برقرار کنند.

اریکسون می گفت ایجاد حس اعتماد بین کودک با والد نقش مهم در رشد کودک دارد چون مبنای رفع دیگر بحران های روانی- اجتماعی خواهد شد. حس اعتماد وقتی در خردسال ایجاد می شود که نیازهای جسمس و هیجانی آن ها با مهربانی و به طور یکنواخت ارضا شود. در غیر این صورت، در کودک بی اعتمادی به وجود می آید که بر روابط میان فردی آتی او تاثیر منفی خواهد گذاشت چون روابط اولیه ی والدین و کودکان نقش الگو را برای روابط میان فردی آنان بازی خواهد کرد (اریکسون، 1963؛ به نقل از کاپلان؛ 2000، ترجمه ی فیروز بخت، 1390).

رنه اشپیتز نیز نظام خود را بر داده هایی مبتنی ساخته است که از راه مشاهده ی روابط موضوعی مادر و کودک به دست آمده است. ا. نشان داد که هنگامی که در روابط موضوعی بی نظمی وجود دارد آزردگی هایی پدیدار می گردند که اشپیتز آن ها را آزردگی های «روان- سم آگینی»[1] نامیده است مانند حالت «اغمای نوزاد»، «قولنج سومین ماه»،  «اگزمای کودکی»… یعنی هنگامی که در اولین سال زندگی کودک بر اثر محرومیت عاطفی جزیی افسردگی اتکایی و بر اثر محرومیت کامل «بیمارستان زدگی»[2] یا «پیش آگهی وخیم» بروز می کند (منصور و دادستان، 1388).

دیدگاه روان کاوی، تغذیه را به صورت موقعیت مهمی در نظر می گیرد که در آن مراقبت کنندگان و بچه ها این پیوند عاطفی را یعنیردلبستگی را برقرار می کند و رفتارگرایان نیز بر اهمیت تغذیه تاکید می کنند. طبق توجیه معرف رفتارگرایان، هنگامی که مادر گرسنگی کودک را برطرف می کند، نوباوگان یاد می گیرند نوازش ها ی لطیف، لبخند گرم و کلمات آرام بخش او را ترجیح می دهند زیرا این رویدادها با کاهش تنش همراه است (لورا برک، 2007؛ ترجمه ی سید محمدی، 1390) گرچه تغذیه موقعیت مهمی برای برقرار کردن رابطه نزدیک است، اما دلبستگی به ارضای گرسنگی بستگی ندارد (همان منبع). هارلو[3] در طی چند آزمایش مشهور این تلقی که دلبستگی عمدتا محصول تغذیه است را رد کرد (هارلو، 1951؛ هارلو و سومی[4]، 1971 ؛ به نقل از کاپلان، 2000؛ ترجمه ی فیروز بخت، 1390). هارلو برخی از میمون های زودرس را با مادری مصنوعی که بدنش را با پارچه حوله ای پوشانده بود بزرگ کرد و برخی دیگر را با مادری که بدنش سیمی بود. بچه میمون ها تا می توانستند وقت خود را با مادرحوله ای می گذراندن، حتی وقتی از مادر سیمی غذا می گرفتند. هارلو دریافت که نخستی ها به آرامش از طریق تماس بدنی[5] احتیاج دارند، هرچند قضیه بیش از نیاز به گرما و آرامش بود. بچه میمون ها در هنگام ترس به مادر حوله ای می چسبیدند و با حضور این مادر آرامش پیدا می کردند حتی وقتی از مادر سیمی غذا می گرفتند. در مواقعی هم که «جرئت» کنجکاوی در مورد محرک های بی خطر را پیدا می کردند از مادر حوله ای به عنوان حامی خود استفاده می کردند . اما با این که میمون های دارای ما در حوله ای بهنجارتر از میمون های دارای مادر سیمی بودند، باز هم ناهنجاری هایی داشتند. بازی های آن ها عادی نبود، می لرزیدند، خودشان را گاز می گرفتند، گوشه گیر بودند و عملکرد جنسی مناسبی نداشتند. وقتی بچه میمون ها به خوبی رسیدگی می شد ولی از تماس فیزیکی محروم بودند، ترسو و گوشه گیر می شدند و    نمی توانستند با همسالان خود روابط اجتماعی برقرار کنند.

[1]– psycho toxics

[2] – hospitalism

[3]– Harlo

[4] – Soumi

[5]– contact comfort