مقالات و پایان نامه ها

ايمان به خداوند و سلامت روانی.پایان نامه شیوه‌های فرزندپروری وسلامت روان مادران کودکان

دی ۲۰, ۱۳۹۷

ايمان به خداوند و سلامت روانی
پولنز(1989) معقتد است که حمایت اجتماعی ثابت، احساس نزدیک بودن به خداوند و داشتن تصویری دوستانه از خداوند با سلامت روانی مرتبط می باشد. عامل دیگری ممکن است وجود داشته باشد و آن عبارت است از ایمان استوار؛ طبق نظر الیسون[1] (1991) بعد از تداوم حیات اجتماعی و عبادت‌های خصوصی، ایمان استوار موجب سلامت روانی می‌شود و همچنین حضور در کلیسا و عبادت خصوصی، از طریق تأثیر به باورها و ایمان، سلامتی را متأثر می‌سازد (ذاكري،1384).
اسکامن(2002) معتقد است مذهب یکی از عوامل تأثیرگذار به رفتار و شناخت است. وی می‌گوید بسیاری از جنبه های مذهب بر امید، خوش بینی، همدلی، پیوند جویی، عفو و بخشش تأکید می‌کنند و پیوسته از تجاوز و رفتارهای ضد اجتماعی مانند فساد، خودفروشی و دزدی نهی کرده است. هر دو جنبه مذهب، یعنی پرداختن به فعالیت‌های مثبت و دوری از فعالیت‌های منفی، باعث پدید آمدن احساس ارزش مثبت در پیروان ادیان می شود (علی محمدی و جان بزرگی،1387).
طبق نظر آرگایل (2004) مذهب تأثیر مثبت متوسطی بر سلامت روانی دارد، اما این تأثیر برای سالخوردگان و اعضاء کلیساهای جدی بیشتر است و بیشترین تأثیر را بر سلامت وجودی و با شدت نیایش و نزدیکی با خداوند دارد. اما حضور در کلیسا و باورها به طور آشکار بر سلامت روانی اثر دارند. فعالیت‌های مذهبی، هیجانات مثبت قوی ایجاد می‌کند، مراسم و مناسک مذهبی نیز احساسات جامعه پسند تولید می‌کنند و با حضور دیگران احساس وحدت ایجاد می‌شود. این یکی از شیوه‌هایی است که در آن مذهب یک پدیده اجتماعی است. مزایای مذهب برای سلامتی برای افرادی که دلبستگی مذهبی زیاد دارند، برای سالخوردگان و برای بنیادگرایان در بیشترین حد قرار دارد، زیرا آنان به باورهای خود اطمینان دارند و آنها را قطعی تلقی می‌کنند.
به نظر شواب و پترسون (1990) فرد با ایمان خداوند را حامی و مراقب خود می‌داند و احساس رهاشدگی، پوچی و تنهایی نمی‌کند. یافته‌های پولوما و پندلتون[2] (1990) و برون[3] (1994) نیز موید این امر هستند که دعا و نیایش، قوی ترین عامل تبیین کننده بخشایش در افراد بوده و به آن ها در کنار آمدن با مشکلات به ویژه مشکلاتی که شخصاً بر آن ها کنترل ندارد کمک نموده و موجب افزایش سلامت روانی آنها می‌شود (اعتماد زاده، جعفری، عابدی،1386).
2-1-4-5. هيجانات و سلامت روانی
آیزنک[4](1990) معتقد است اگر قرار باشد چگونگي سلامت روانی فرد را بفهمیم بهتر است به بررسی طیفی هیجانات[5] انسان بپردازیم تا ببینیم احساسات سلامت‌بخش در کجای این طیف جای دارد. هیجانات انواع مختلف دارند؛ از سرخوشی تا تنفّر ، و از وحشت تا ملال. ویلهم وونت پدر روان شناسی آزمایشی ادعا کرد که تمامی احساسات یا هیجانات را می‌توان در چارچوب سه بعدی خوشایندی- ناخوشایندی، تحریک- بازداری و فشار- آرامش جا داد ( آرگایل،2004).
اخیراً جیمز راسل از دانشگاه بریتیش کلمبیا  در ونکوور چشم اندازی نوین در مورد رابطه هیجانات مختلف با یکدیگر مطرح کرده است. او این دیدگاه سر راست را پیش کشید که ما می توانیم تمامی هیجانات را میان دو بعد لذتبخش- غیر لذتبخش و برانگیختگی جای دهیم. این دیدگاه را ممکن است یک نوع ساده انگاری فاحش تلقی نماییم، اما مشاهده دقیق نمودار نشان می دهد که ما قادریم انواع گوناگونی از اصلاحات هیجانی را از طریق ترکیب سطح با انگیختگی(که نشانگر شدت است) و نیز لذتبخش(که نشانگر کیفیت هیجانی است) تعریف نماییم. با نگاه کردن به حاشیه این دایره متوجه می شویم که کلمات مجاور، به حالات هیجانی بسیار مشابهی اشاره دارند. بنابراین ، «خستگی» و «خواب آلودگی» بسیار شبیه یکدیگرند، اما «خواب آلودگی» درمقایسه با «خستگی» لذتبخش تراست. همچنین «رضایت» و «خوشحالی» حالات مشابهی را وصف میکنند. اما «خوشحال بودن» در مقایسه با «راضی بودن» کمی جالبتر و لذت بخش تر است. براساس مدل راسل ، وجه مشخصه حالات هیجانی مثبت لذتبخش بودن آنهاست، اما شدت این حالات ناشی از میزان بالای برانگیختگی است. در واقع طبق مدل راسل نظر بنیادی این است که عاطفه منفی ومثبت قوی، که در طول قطر دایره قرار دادند. از لحاظ کیفیت تجربه، مخالف یکدیگرند(یعنی لذتبخش بودن یا لذتبخش نبودن)، اما ازلحاظ مقدار برانگیختگی(بسیار زیاد در هر دو مورد) شباهت زیادی به یکدیگر دارند. مثلاً ما می توانیم هیجانات متفاوتی ازقبیل عشق و تنفّر را بلافاصله پس از یکدیگر احساس کنیم(ذاکری،1384).
سیلگمن[6] (2002) درکتاب خود با عنوان شادمانی اصیل هیجان های مثبت را در سه مقوله آنهایی که با گذشته، حال و آینده پیوند دارند طبقه بندی می کند. هیجان های مثبت مرتبط با آینده، خوش بینی، امید، اعتماد، ایمان و اعتقاد را شامل می شود. رضایتمندی، خشنودی، تحقق غرور و آرامش خاطر هیجان های مثبت عمده ای هستند که با گذشته پیوند دارند. در ارتباط با هیجان های مثبت حال دو طبقه متمایز وجود دارد: لذت های آنی و رضایتمندی های پایدارتر. لذت ها، هم لذت های جسمانی وهم لذت های عالی تر را شامل می شوند. لذت های جسمانی از طریق حواس حاصل می شوند. احساس های که از امور جنسی، عطرهای خوش و چاشنی های خوشمزه بروز می کند در این مقوله قرار می گیرند. برعکس، لذت های عالی تر از فعالیت های پیچیده تر به دست می آید و احساس هایی مانند سعادت، شعف، راحتی، سرخوشی وشادمانی را شامل می شوند. رضایتمندی ها که حالت شیفتگی یا جذبه را شامل می شوند و حاصل فعالیت هایی هستند که  نیرومندی های یکتا و التزامی را می طلبند، با لذت ها فرق دارند. نیرمندی های التزامی آن دسته از صفات شخصی هستند که با فضیلت های خاصی رابطه دارند و در ارزش های عملی طبقه بندی نیرومندی ها تعریف می شود. در مطالعه هیجان های مثبت و رضایت از زندگی نکته حساس یافتن یک راه موشکافانه برای تشخیص حالت های عاطفی مثبت و منفی است (کشاورز و وفاییان، 1386).
واتسون[7] (2002) معتقد است که عاطفی بودن مثبت با صفات برونگرایی شخصیت و عاطفی بودن منفی با صفت روان رنجوری همبستگی دارند. این همبستگی های بین عاطفی بودن و صفات عمده شخصیت قابل توجه اند و از 4/0تا 9/0 نوسان دارند . عاطفی بودن مثبت ابعاد فرعی خوش رویی[8] (مانند بشاش، شاد، سر زنده)؛ اتکای به نفس[9] (مانند مطمئن، قوی، جسمی)، و گوش به زنگی (مانند هشیار، متمرکز، مصمم) را شامل می شود. عاطفی بودن مثبت پس از 30 سالگی از لحاظ خلقی بسیار ثابت است. عاطفی بودن منفی در اواخر نوجوانی به اوج خود می رسد و سپس با گذشت سن حداقل تا اواسط بزرگسالی افت پیدا می کند. در عاطفی بودن مثبت و منفی تفاوت های فردی وجود دارند. در کوتاه مدت نوسان هایي در خلق مثبت دیده می شود که از چرخه های شبانه روزی(صبح کمتر) پیروی می کنند. هم عاطفی بودن مثبت و هم عاطفی بودن منفی تا حدودی ویژگی های ارثی هستند و ضریب همبستگی آنها با عامل وراثت حدود 5/0 است. اما تأثیر محیطی می توان عاطفی بودن مثبت را بهبود بخشند.طبق نظر واتسون (2002) عاطفی بودن مثبت باعث می شود افراد از شغل و روابطشان بیشتر  رضايت داشته باشند و شاد بودن در محیط کار، عشق و عاطفی بودن مثبت را افزایش می‌دهد. عاطفی بودن مثبت با فعالیت منظم جسمانی، خواب کافی، معاشرت مرتب با دوستان نزدیک و کوشش درجهت دستیابی به آرمان های والا (به جای دست یابی به آن‌ها) پیوند دارد(ذاکری،1384).
از نظر برادبرن[10] (2006) و  ككس و كلينگر(2011) سلامت روانی تا حد زیاد به عاطفه مثبت بستگی دارد، اما در عین حال شامل عدم وجود نسبی عاطفه منفی نیز می باشد. به عبارت دیگر آنچه جهت سالم بودن باید انجام داد این است که بر مثبت تأکید ورزیم و منفی را کنار گذاریم. او همچنین معتقد است با محاسبه اختلاف بین سطوح عاطفه مثبت و منفی، می توان سلامت روانی یا بهزیستی افراد را پیش بینی کرد.
 
فردریکسون (2002؛) و ككس و كلينگر(2011) نظریه گسترش دهنده و سازنده هیجان های مثبت را تدوین کرده است تا تبیین کند که چگونه تجربه های عاطفی مثبت نه تنها سلامت روانی را علامت می‌دهند بلکه به رضایت از زندگی و تکامل شخصی نیز کمک می کنند. بسیاری از هیجان های منفی مانند اضطراب و خشم سپرده های تفکر- عمل لحظه ای افراد را محدود می سازند، به طوری که آنان آگاه می شوند تا به شیوه خاصی از خود محفاظت کنند. در مقابل هیجان های مثبت سپرده های تفکر- عمل لحظه ای را گسترش می دهند. این گسترش سپرده های تفکر- عمل لحظه ای فرصت هایی را که برای ساختن منابع شخصی پایدار فراهم می آورند که به نوبه خود زمینه را براي رشد شخص و افزایش رضایت از زندگی مهیا می سازند. برای مثال، شادی باعث می شود که شخص به شیوه اجتماعی و خردمندانه یا هنرمندانه رفتار کند. بنابراین، شادمانی می تواند از راه رفتار خردمندانه، شبکه های حمایت اجتماعی را نیرومند سازد و از راه خلاقیت به تولید هنر و علم یا مشکل گشایی خلاق در زندگی روزانه بینجامد. حمایت اجتماعی فزاینده، فرآورده های هنرمندانه و علمی و تجربه های مسأله گشایی موفقیت آمیز همگی بازده های نسبتاً پایدار از شادمانی هستند که می توانند به سلامت روانی و رشد شخصی کمک کنند(ذاکری،1384).
طبق نظر تام کینز (2006) عواطف مثبت از نظر عصب شناختی به وسیله کاهش سریع سرعت شلیک عصبی فعال می شوند. رهایی از درد جسمی، رهایی از نگرانی ها، حل کردن مسأله ای دشوار، و پیروز شدن در رقابتی اضطراب انگیز نمونه الگوی کاهش برانگیختگی عصب شناختی عواطف مثبت است. عواطف مثبت علاوه بر آرامش ناشی از دست یابي به هدف، به وسیله پیش بینی واقعه مثبت نظیر قرار ملاقات و احساس های لذت بخش نظیر نوازش شدن نیز برانگیخته می شود. سومین نوع برانگیختگی عواطف مثبت از وقایعی حاصل می شود که حس خودانگاره مثبت شخص را تأیید کند. اگر از شخصی دعوت شود تا به سازمانی با ارزش ملحق شود، او را ستایش کنند، یا دیگران او را دوست داشته باشند، عواطف مثبت برانگیخته می شوند. اهمیت کارکردی عواطف مثبت برای رضایت از زندگی دوگانه است. از یک طرف، زمانی که به صورت درونی احساسی مثبت را تجربه می کنیم، این عاطفه مثبت زندگی را خوشایند می کند. بنابراین عواطف مثبت، تجربه های غیرقابل اجتناب زندگی از قبیل ناکامی، نا امیدی، و در مجموع عواطف منفی را بی اثر می سازد. از سوی دیگر عواطف مثبت، اشتیاق انسان ها برای پرداختن به فعالیت های اجتماعی را نیز آسان می کند. تعداد کمی از محرک های اجتماعی، قدرت و تقویت کنندگی لبخند انسان را دارند. بنابراین عواطف مثبت ابراز شده، چسب اجتماعی است که روابط را با یکدیگر می چسباند، مانند رابطه مادر و کودک، عشاق، همکاران وهمبازی های یک سیستم ورزشی(گنجی،1386).
[1] Elisson
[2] -Poloma & Pendelton
[3] -Brown
[4]– Eysenck
[5] -emotion
[6] -Seligman
[7] -Vatson
[8] -Joviality
[9] -Self-assurance
[10] – Bradburn