مقالات و پایان نامه ها

نظریه های دلبستگی:پایان نامه سبک های دلبستگی و تاب آوری

دی ۲۰, ۱۳۹۷

نظريه تحول شناختي
طبق اين نظريه تا وقتي كه كودك نتواند يك شخص خاص را بشناسد و از ديگران متمايز كند، نمي تواند يك دلبستگي خاص برقرار نمايد. بعدها هنگامي كه كودك اين توانايي‌ها را به دست آورد، ممكن است هنوز نتواند تشخيص دهد كه هنگامي كه فرد از ديد وي خارج است هنوز هم وجود دارد. شكل گيري پديده پايداري شي[1]، يا شي دائم در ذهن كودك يك مرحله جديد در رفتار دلبستگي به وجود مي آورد(شافر، 1977 ؛ به نقل از حميدي، 1382).
بنابراين شايد تصادفي نباشد كه دلبستگي ها نخستين بار در سن 9-7 سالگي ظاهر مي شوند، دقيقاً زماني كه كودكان به مرحله چهارم حسي – حركتي پياژه وارد مي شوند؛ زماني كه آنها شروع به جستجو و يافتن چيزهايي مي كنند كه ديده‌اند و كسي از آنها پنهان كرده است(شافر، 2000، به نقل از حمیدی).
لستر[2] و همكاران(1974) فرضيه شافر را با ارائه آزمون شيء دايم پيش از اينكه كودكان را در معرض جدايي كوتاه مدت از مادران، پدران و يك غريبه قرار دهند، مورد بررسي قرار دادند. آنها دريافتند كه فقط كودكان نه ماهه كه در پايداري شيء امتياز بالاتري را بدست آوردند (زير مرحله چهار و يا بالاتر) به هنگام جدايي از مادرشان اعتراض شديدي نشان دادند. اين يافته‌ها نشان مي دهد كه زمان بندي اين نقطه عطف با اهميت هيجاني تا حد زيادي به دستيابي كودك به مفهوم پايداري شي مرتبط است(شافر، 1977 ؛ به نقل از حميدي، 1382).
 
2-10- نظريه كردارشناسي[3]
جالب‌ترين و موثرترين تبيين براي دلبستگي هاي اجتماعي توسط كردار شناسان پيشنهاد شده است كه واجد محتواي تكاملي ممتازي است. يك مفروضه بنيادي نظريه كردار شناسي اين است كه همه انواع از جمله انسانها، با شماري از گرايشهاي فطري متولد مي شوند كه براي بقاي آنها ارزش حياتي دارند.
براي نخستين بار اسپالدينگ[4] (1873؛ به نقل از شافر، 2000) متوجه شد كه جوجه اردك ها تقريباً هر شي متحركي را به مجرد بيرون آمدن از تخم دنبال مي كنند. لورنز[5] (1937، به نقل از شافر، 2000) همين پاسخ دنبال كردن را در جوجه غازها مشاهده نمود، رفتاري كه وي نقش بندان[6] ناميد و سه ويژگي آنرا به شرح زير بيان كرد:

  • خودكار است (پرندگان خردسال نياز به آموزش ندارند)
  • در يك دوره نسبتاً محدود و معين و پس از بيرون آمدن از تخم به اين عمل مي پردازد.
  • برگشت ناپذير است (وقتي پرنده شروع به دنبال كردن شيء بخصوص نمود، به آن متصل خواهد ماند).

آنگاه لورنز به اين نتيجه رسيد كه نقش بندان يك پاسخ سازشي است. پرندگان خردسال در صورتی ادامه حيات خواهند داد كه در كنار مادرشان باقي بمانند تا به غذا برسند و از عهده محافظت برآيند و آنهايي كه از مادر دور شوند ممكن است از گرسنگي بميرند، يا طعمه شكارگران شوند و بنابراين در انتقال ژن‌ها به نسل‌هاي آينده ناكام مي مانند. طي فرآيند تكاملي بين نسلي، پاسخ نقش بندان نهايتاً به يك ويژگي پيش سازمان يافته دروني تبديل مي گردد كه پرنده خردسال را به مادرش متصل مي سازد و بخت او را براي بقا افزايش مي دهد (شافر، 1996 ؛ به نقل از حميدي، 1382). هارلو (1958) مشاهده كرد كه بچه ميمون‌ها در زمان استرس و تغذيه، مادر نرم و راحت را به مادر سيمي و سخت ترجيح مي دهند. هم چنين در مشاهدات انساني، هارلو دريافت كه كودكان ممكن است به كساني دلبسته شوند كه آنها را تغذيه نمي كنند.
طبق ديدگاه كردار گرايان بزرگسالان برخي از انواع پاسخهاي مراقبتي را به ارث برده‌اند. اين پاسخها در حضور كودكان آشكار مي شوند، كودكان نيز ذاتاً به سمت جنبه هايي از مراقب جذب مي شوند (حميدي، 1382).
 
2-11-  نظريه دلبستگي بالبي
خطوط اصلي پژوهش بالبي بر پيوند عاطفي بين مادر (يا جانشين او) و كودك تاكيد دارد (كالان[7] و نولر[8]، 1994 به نقل از عارفي، 1383). اگر چه نوزادان انسان همانند جوجه اردك ها به نقش بندي و تقليد از مادرشان نمي پردازند، بالبي (1969) معتقد است كه كودكان انسان شماري از رفتارها را به ارث مي برند كه به آنها در حفظ تماس با ديگران و برانگيختن مراقبت از سوي آنها ياري مي رساند. بالبي هم چنين معتقد است كه بزرگسالان به همان اندازه از نظر زيست شناختي مستعد واكنش نشان دادن در تبادل رفتارهاي نشانه‌اي كودك‌اند كه كودك در بروز دادن آنها. در حقيقت براي والدين دشوار است كه گريه يا فرياد از روي اضطراب كودك را ناديده بگيرند يا از لبخند كودك لذت نبرند. بنابراين نوزاد انسان و مراقبان او ظاهراً به گونه‌اي تكامل يافته‌اند كه آنها را براي واكنش مناسب در برابر يكديگر و شكل دادن دلبستگي هاي نزديك و صميمانه مستعد مي سازد. بدين ترتيب كودكان امكان مي يابند تا به بقايشان ادامه دهند(شافر، 1996- به نقل از حمیدی، 1382).
 
2-12-  نظريه دلبستگي  باولبي
وي در قلمرو روانشناسي مرضي به توصيف واكنش هايي در كودكان (با الهام از آثار هارلو) نسبت به جدايي از مادر پرداخت. وي با مطالعه بر روي كودكان 13 تا 32 ماهه‌اي كه براي مدتي طولاني (بيش از سه ماه) از مادر خود جدا شده بودند، يك رشته الگوهاي رفتاري قابل پيس بيني در مراحل متوالي سه گانه ‌اي را به شرح زير توصيف كرده است. مراحلي كه پيامد ناپديد شدن مادر و تنها ماندن كودكی است. باولبي واكنش نسبت به جدايي را مبناي واكنش هاي ترس و اضطراب در انسان مي داند(منصور و دادستان، 1376).

  • مرحله اعتراض[9]: كه در آن كودك با گريه، ناله، فراخواني و جستجوي مادر اعتراض خود را نشان مي دهد.
  • درماندگي[10]: كه در آن كودك اميد خود را براي بازگشت مادر از دست مي دهد.
  • گسستگي[11]: كه در آن كودك از نظر هيجاني خود را از مادر جدا مي كند. به اعتقاد باولبي اين مرحله با احساس دوگانه نسبت به مادر همراه است؛ كودك هم مادر را مي خواهد و هم به خاطر ترك كردن او از دست وي خشمگين است.

چنين مشاهداتي باولبي را متقاعد كرد كه نمي توان بدون توجه نزديك به پيوند مادر و كودك، رشد را فهميد. اين پيوند چگونه شكل مي گيرد؟ چرا آن قدر مهم است كه اگر گسيخته شود نتايج شديد حادث مي شود؟ باولبي در جستجوي يافتن پاسخ ها به كردارشناسي روي آورد و نظريه دلبستگي را كه بي شك يكي از برجسته‌ترين دست‌آوردهاي روانشناسي معاصر است، بنا نهاد.
باولبي با استفاده از دست‌آوردهاي كردارشناسي[12] نظريه هاي سيبرنتيك و اطلاعات، روان تحليل گري، روانشناسي تجربي، نظريه هاي يادگيري، روانپزشكي و رشته هاي مرتبط پايه هاي نظري و سر فصل هاي اصلي نظريه دلبستگي را در مجموعه سه جلدي معروف خود، “دلبستگي و فقدان[13]” (دلبستگي، 1969 ؛ جدايي، 1973 ؛ فقدان، 1980) ارايه كرد.
اين نظريه تاثيرات گسترده و عميقي روي مطالعات تحول كودك به جا گذاشته و كاربردهاي فراواني در زمينه هاي مختلف روانشناسي و روانپزشكي يافته است. مفهوم محوري و اصلي اين نظريه به توضيح و تشريح اين نكته مي پردازد كه چگونه نوزاد از نظر هيجاني نسبت به شخصي كه وظيفه مراقبت و نگهداري از وي را بر عهده دارد، دلبسته شده و نيز چگونه هنگامي كه از اين شخص جدا مي شود، دچار تنش و تنيدگي مي شود. تمايل كودك به برقراري نوعي رابطه نزديك با افرادي معين و احساس امنيت بيشتر در حضور اين افراد دلبستگي ناميده مي شود. در واقع دلبستگي پيوند عاطفي نسبتاً پايداري است كه بين كودك و يك يا تعداد بيشتري از افرادي كه نوزاد در تعامل منظم دائمي با آنها است، ايجاد مي شود. در ايجاد و تعيين كيفيت اين پيوند عاطفي دو مفهوم قابل دسترس بودن[14] و پاسخ دهنده بودن[15] تصوير مادرانه[16] نقش يگانه و منحصر به فردي را ايفا مي كند. زندگي نوزاد انسان حول محور يك شخص خاص كه قابل دسترس است و منظماً به نيازهاي مراقبتي او پاسخ مي دهد، مي چرخد و بدين ترتيب رفتار جستجوي مراقبت نوزاد با پاسخدهي منظم تصوير مادرانه تكميل مي‌شود و در واقع اين رفتار جستجوي مراقبت نوزاد است كه دلبستگي ناميده مي شود (باولبی، 1980 ؛ به نقل از ميرنوش، 1383).
اصلاح پيوستگي[17] گاهي به صورت مترادف با دلبستگي به كار مي رود، اما در واقع آن دو پديده‌هاي متفاوتي هستند. اين اصطلاح به احساس مادر نسبت به كودك خود اطلاق مي شود و با دلبستگي فرق دارد، چون مادر طبيعتاً به عنوان منبع امنيت به كودك خود متكي نيست، پیوستگی رفتاريست كه از شرايط دلبستگي است (باولبی، 1980 ؛ به نقل از ميرنوش، 1383).
باولبي رابطه دلبستگي بين مراقب و كودك را داراي چهار ويژگي مي داند: حفظ مجاورت[18]، پايگاه ايمن[19]، بهشت امن[20] و پريشاني حاصل از جدايي[21].
كوشش كودك جهت حفظ مجاورت براي اين است كه همواره در كنار مراقب بماند چون در صورت جدا شدن از مراقب دچار تنش و عدم امنيت مي شود. همچنين كودك از مراقب به عنوان پايگاه ايمني بخش استفاده مي كند تا در رفتارهايي مانند اكتشاف محيط اطراف و تمرين مهارتهاي شناختي و رشد مهارتهاي حركتي شركت جويد؛ بعلاوه كودك از مراقب به عنوان بهشت امني براي آسايش، حمايت و اطمينان خاطر، هنگامي كه احساس ترس يا غم مي كند، بهره مي جويد. دسترسي كودك به اين خصايص، سبك دلبستگي اوليه او را مشخص مي نمايد. در رابطه با مراقب، كودك مي آموزد كه آيا مي تواند به در دسترس بودن و پاسخ دهنده بودن مراقب اطمينان داشته باشد يا خير؟ اين تجربه هيجاني اوليه، پايه چيزي است كه باولبي آن را مدل كاري دروني مي نامند (هيزن و شيور، 1994 ؛ به نقل از ميرنوش، 1383).
وقتي كه مراقب در نزديكي كودك است احساس امنيت و عشق را در كودك بر مي انگيزد. با اين احساس امنيت معمولاً كودك رفتاري بازيگوشانه و مستقلانه از خود نشان مي دهد كه در كشف محيط اطراف نمايان مي شود. ولي اگر كودك توجه كافي و همچنين پاسخگويي و مجاورت مراقب را دريافت نکند، كمتر امنيت و اعتماد را حس و تجربه مي كند و در خطر شكل دادن دلبستگي نا ايمن است (بالبي،1980).
به عقيده باولبي (1980)، كودكان در نتيجه تجربيات خود در طول رشد، پيوند و دلبستگي عاطفي با ثباتي با مراقب خود برقرار مي سازند كه به هنگام غيبت مراقب يا پرستار مي توانند با توسل به بازنمايي دروني اين دلبستگي و پيوند، به نوعي احساس ايمن دست يابند. اين بازنمايي دروني يا همان مدل كاري دروني شامل انتظارات، باورها و احساساتي است كه در طول كودكي فرد بواسطه پاسخگو بودن مراقب شكل گرفته و بعدها در روابط نزديك ديگر از طريق باورهاي فرد از خود، ديگران و دنياي اجتماعي آشكار و منتقل مي شود (ديل، النيك، بوربوولابووي[22]، 1998 ؛ به نقل از ميرنوش، 1383) در اين صورت درك فرد از خود به عنوان فردي است كه ارزش عشق و احترام را دارد و از نظر ديگران قابل اعتماد و تكيه است؛ و هم چنين درك او از دنياي اجتماعي به صورت دنيايي قابل اعتماد و اصولي مي باشد. چنين بازنمايي دروني سالمي، يك پايگاه امن براي زمان هاي دوري از منبع دلبستگي فراهم مي سازد.
رفته‌رفته اين بازنمايي دروني جز مهمي از شخصيت مي شود كه به عنوان الگوي واقعي دروني از دلبستگي يا يك رشته انتظارات درباره در دسترس بودن منابع دلبستگي و احتمال كسب حمايت در مواقع رويارويي با فشار و ناكامي عمل مي كند و در نتيجه اين تصوير يا الگوي ذهني، احتمالاً كليه روابط صميمانه آينده فرد را از كودكي تا بزرگسالي هدايت مي كند (برترتون، 1992). بايد به اين موضوع نيز توجه داشت كه در تحول نظريه دلبستگي، باولبي تحت تاثير فرضيه فرويد از روابط اوليه كودك- والد قرار گرفت و از اين روند به عنوان عنصري اساسي در تبيين رابطه عاشقانه در سنين بزرگسالي استفاده به عمل آورد (واترز[23] و همكاران، 1991).
[1] – Object constancy
[2] – Lester
[3] – Ethology
[4] – Spaulding
[5] – Lorenz
[6] – Imprinting
[7] – Callan
[8] – Noller
[9] – Protest
[10] – Despair
[11] – Detachment
[12] – Ethology
[13] – Attachment and loss
[14] – Accessibiligg
[15] – Responsiveness
[16] – Mother figure
[17] – Bonding
[18] – Proximity maintenance
[19] – Secure base
[20] – Safe haven
[21] – Separation distress
[22] – Diehl, Elnick, Bourbeau, Labouvie
[23] – Waters etal